تبليغاتX
شعركده
هميشه صداهاي بلند را ميشنويم، پررنگ ها را ميبينيم، سخت ها را ميخواهيم. غافل ازينکه خوبها آسان ميآين
صدا کن مرا
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.


red:******

کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر چیزها را ببینیم.
ببین، عقربک‌های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می‌کنند.
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی‌ام.
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.

***

مرا گرم کن
(و یک‌بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ،
اجاق شقایق مرا گرم کرد.)

***

در این کوچه‌هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم.
من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم.
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد.
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.
اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.
و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت‌های تو، بیدار خواهم شد.
و آن وقت
حکایت کن از بمب‌هایی که من خواب بودم، و افتاد.
حکایت کن از گونه‌هایی که من خواب بودم، و تر شد.
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.
در آن گیروداری که چرخ زره‌پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست.
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد.
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.

***

و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش "استوا" گرم،
تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید. ~~


نوشته شده در تاريخ جمعه یکم مهر 1390 توسط شاعر نو
رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید، عكس تنهایی خود را در آب
آب در حوض نبود.
ماهیان می گفتند:
((هیچ تقصیر درختان نیست.
ظهر دم كرده تابستان بود،
پسر روشن آب، لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید، آمد او را به هوام برد كه برد.

***

به درك راه نبردیم به اكسیژن آب.
برق از پولك ما رفت كه رفت.
ولی آن نور درشت،
عكس آن میخك قرمز در آب
كه اگر باد می آمد دل او، پشت چین های تغافل می زد،
چشم ما بود.
روزنی بود به اقرار بهشت.

***

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت كن
و بگو ماهی ها، حوضشان بی آب است.))

***
باد می رفت به سر وقت چنار.
من به سر وقت خدا می رفتم


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و دوم مرداد 1390 توسط شاعر نو

بی تو نمی شه باشم ای آخرین امیدم


امید من تو هستی بی تو یه نا امیدم


 


در اوج با تو بودن نمی شه که جدا شد


نمی شه از دل تو دقیقه ای رها شد


 


ای بهترین رفیقم تو اوج بی کسی ها


نذار بشم اسیره غم های تلخ دنیا


 


رفیق من تو هستی تویی که بهترینی


تنها نذار بمونم تا اشکامو نبینی


 


دلم می خواد همیشه کنار تو بمونم


به من نگو نمیشه که از تو من بخونم


 


رفیق خوب من باش تو این روزای تاریک


منو رها کن از این دنیای سرده کوچیک


 


نگو میخوای جدا شی به یاد من نباشی


نگو میخوای بری تو رفیق نیمه راه شی


نوشته شده در تاريخ یکشنبه نوزدهم تیر 1390 توسط شاعر نو

سير، يك روز طعنه زد به پياز

 كه تو مسكين، چقدر بد بويي

گفت ، از عيب خويش بي خبري

 زان ره از خلق ، عيب مي جويي

گفتن از زشت رويي دگران

نشود باعث نكو رويي

تو گمان مي كني که شاخ گُلي

به صف سرو و لاله مي رويي

يا كه همبوي مُشك تاتاري

 يا ز ازهار باغ مينويي

خويشتن ، بي سبب بزرگ مكن

  تو هم از ساكنان اين كويي

ره ما ، گر كج است و ناهموار

  تو خود ، اين ره چگونه مي پويي

در خود ، آن به كه نيكتر نگري

اول ، آن به كه عيب خود گويي

ما زبونيم و شوخ جامه و پست 

 تو چرا شوخ تن نمي شويي 



نوشته شده در تاريخ شنبه چهارم تیر 1390 توسط شاعر نو

شبي چون شبه روي شسته به قير
نه بهرام پيدا نه كيوان نه تير

دگر گونه آرايشي كرده ماه
بسيج گذر كرده بر پيش گاه

شده تيره اندرسراي درنگ
ميان كرده باريك ودل كرده تنگ

زتاجش سه بهره شده لاجورد
سپرده هوا را به زنگار گرد

سپاه شب تيره بردشت و راغ
يكي فرش افكند چون پرزاغ

نبد ايچ پيدا نشيب و فراز
دلم تنگ شد زان درنگ دراز

بدان تنگي اندر بجستم زجاي
يكي مهربان بودم اندر سراي

خروشيدم و خواستم زو چراغ
در آمدبت مهربانم به باغ

مرا گفت شمعت چه بايد همي
شب تيره خوابت نيايد همي

بدو گفتم اي بت نيم مرد خواب
بياور يكي شمع چون آفتاب

بنه پيشم و بزم را ساز كن
به چنگ آر چنگ و مي آغاز كن

برفت آن بت مهربانم زباغ
بياورد رخشنده شمع و چراغ

گهي مي گساريد و گه چنگ ساخت
تو گفتي كه هاروت نيرنگ ساخت

دلم بر همه كار پيروز كرد
شب تيره همچون گه روز كرد


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یکم تیر 1390 توسط شاعر نو


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390 توسط شاعر نو

خداوند جوی می و انگبین

 

همان چشمه ی شیر و ماء و یقین

 

اگر چشم داری به دیگر سرای

 

به نزد نبی و علی گیر جای

 

 

گرت زین بد آید گناه منست

 

چنین است و این دین و راه من است

 

برین زادم و هم برین بگذرم

 

چنان دان که خاک پی حیدرم

 

دلت گر به راه خطا مایلست

 

ترا دشمن اندر جهان خود دلست

 

نباشد جز از بی پدر دشمنش

 

که یزدان به آتش بسوزد تنش

 

هرآنکس که در جانش بغش علی است

 

ازو زارتر در جهان زار کیست

 

نگر تا نداری به بازی جهان

 

نه برگردی از نیکی ات پی همرهان

 

همه نیکی ات باید آغاز کرد

 

چو با نیکنامان بوی همنورد

 

از این در سخن چند رانم همی

 

همانا کرانش ندانم همی


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390 توسط شاعر نو
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند باده از جام تجلی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی آن شب قدر که این تازه براتم دادند
بعد از این روی من و آینه وصف جمال که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند
هاتف آن روز به من مژده این دولت داد که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند
همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود که ز بند غم ایام نجاتم دادند

 

تقدیم به عزیزترین کسم ا.ص


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390 توسط شاعر نو

وقتی دل سودایی می رفت به بستان ها —— بی خویشتنم کردی، بوی گل و ریحان ها

گه نعره زدی بلبل، گه جامه دریدی گل —— تا یاد تو افتادم، از یاد برفت آن ها

ای مهر تو در دل ها، وی مهر تو بر لب ها —— وی شور تو در سرها، وی سر تو در جان ها

تا عهد تو دربستم، عهد همه بشکستم —— بعد از تو روا باشد، نقض همه پیمان ها

تا خار غم عشقت آویخته در دامن —— کوته نظری باشد، رفتن به گلستان ها

آن را که چنین دردی از پای دراندازد —— باید که فروشوید دست از همه درمان ها

گر در طلبش رنجی، ما را برسد شاید —— چون عشق حرم باشد، سهلست بیابان ها

هر تیر که در کیشست، گر بر دل ریش آید —— ما نیز یکی باشیم از جمله قربان ها

هر کو نظری دارد، با یار کمان ابرو —— باید که سپر باشد، پیش همه پیکان ها

گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش —— می گویم و بعد از من گویند به دوران ها


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390 توسط شاعر نو
باد نوروز وزيده است به كوه و صحرا
جامه عيد بپوشند، چه شاه و چه گدا
بلبل باغ جنان را نبود راه به دوست
نازم آن مطرب مجلس كه بود قبله نما
صوفى و عارف از اين باديه دور افتادند
جام مى گير ز مطرب، كه روى سوى صفا
همه در عيد به صحرا و گلستان بروند
من سرمست زميخانه كنم رو به خدا
عيد نوروز مبارك به غنى و درويش
يار دلدار! زبتخانه درى رابگشا
گرمرا ره به در پير خرابات دهى
به سروجان به سويش راه نوردم نه به پا
سالها در صف ارباب عمائم بودم
تا به دلدار رسيدم، نكنم باز خطا
 
 
 
با ارزوی موفقیت و شادابی برای همه ی شما دوستان
بهارتون مبارک

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389 توسط شاعر نو
    

كد موسيقي براي وبلاگ

دانلود